|
من که از شلمچه چیزی نمی دانستم . چه کنم دیگه ؟! دلم خوشه به این یه مشت خاک. چقدر خوب شد این خاک ها رو آوردم . خاک نیست . تربته . اون روز که منم می خواستم مثل بقیه یه مشت خاک تبرکی از شلمچه بردارم نزدیک بود ، شیطون گولم بزنه و از ترس این که کلاسم پائین بیاد ، دستام رو خاکی نکنم . عجب امتحانی پس دادم . آخه چه می دونستم شلمچه کجاس ؟ من چه می دونستم وجب به وجب اون جا یک دنیا رمز و رازه؟ آخه من که از شلمچه چیزی نمی دونستم . بیشترش تقصیر بابام بود . من که خیلی چیزی یادم نمی آید . اما داداشم میگه وقتی جنگ شروع شد ، بابا همه ی ما رو فرستاد آمریکا. بعدش هم خودش اومد اونجا . چند سال بعد که حسابی بزرگ شده بودیم اومدیم ایران و حرف هایی دربازه ی جنگ شنیدیم . اصلا باورم نمی شد . خلاصه وقتی رفتم دانشگاه ، با چند تا از همکلاسی ها خیلی رفیق شدم . پارسال وقتی قرار شد بچه های دانشگاه رو ببرن جنوب ، به دلم افتاد منم برم ، اما مگه بابام زیر بار می رفت . خلاصه بابا رو تهدید کردم که اگه نذاره برم جنوب ، قید خانم دکتر شدن رو می زنم . خلاصه همه چیز جور شد و راه افتادیم . عجب چیزاییی دیدم و شنیدم . وقتی رفتیم شلمچه ، خیلی از بچه ها از حال و هوش رفتن . زیارت عاشورا خواندیم و بعد همه بچه ها از خاک اون جا تبرکی بر داشتن . منم می خواستم بردارم ولی به دفعه گفتم بابام و دوستام مسخره ام می کنند ؟!!! ولی وقتی یاد اون جایی افتادم که میگفتن فقط 400 شهید رو یه جا از زمینش بیرون آوردن ، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش کردم . افتادم رو خاک ها ، یه پلاستیک که توش خوراکی بود از ته کیفم بیرون آوردم . خوراکی هایش رو ریختم بیرون . دو سه تا مشت برداشتم و ریختم توی پلاستیک . بعد هم که از جنوب برگشتم فکر اون جا دست از سرم بر نمی داشت . پیش خودم می گفتم ما کجا و جبهه کجت ؟ اگه خدا قبول کند ، حالا دیگه عوض شدم . حالا وقتی که دلم می گیره و می خواهم به خاطر گذشته ها استغفار کنم ، می رم توی اتاقم و چفیه ای که قبلا به جای رو سری ام استفاده می کردم و موهایم از زیرش بیرون می ریخت رو باز می کنم و تربت شلمچه رو می ریزم روش . زیارت عاشورا می خونم و از خدا می خوام منو ببخشه و پیش شهدا رو سفیدم کنه
+ نوشته شده در ساعت   توسط گمنام
|
سلام بر یادگارهای عشق و حماسه! سلام بر لبهای آغشته به خون و ماسه سلام بر تشییع بیجنازه سلام بر ایثار بیاجازه سلام بر گمنامان پر آوازه سلام بر ترانههای جدائی سلام بر نواهای بی نوایی سلام بر شهیدان خدائی و سلام بر غزلهای تنهائی ای کاش اهل اینجا نبودیم! ای کاش به رنگ غروب سرخ طلائیه بودیم ای کاش از اهالی خونین جامهی شلمچه بودیم
عشق یعنی . عین یعنی شین و قاف عشق یعنی یک بسیجی ، صاف صاف حیف دیگر عشق و صافی پاک شد آن بسیجی قدیمی خاک شد
+ نوشته شده در ساعت   توسط گمنام
|
|
|